پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳٩٠


سیب و قلب
 

سیبی که آدم چید و گاز زد، از قلب تو بود. دست خودش نبود. خیلی به تو نزدیک بود. داشت در کنار تو زندگی می‌کرد. در بهشت تو. هر لحظه داشتی نفس‌هایش را شماره می‌کردی.پنجره خانه­ بهشتی­‌اش را اگر باز می‌‌کرد تو آن­‌جا بودی. بسیار نزدیک. در هوایی که نفس می‌­کشید و هر فرشته‌ای که آن­‌جا رفت و آمد داشت از تو خبری می‌آورد.هر که همسایه او بود، همسایه­ تو بود. می‌‌توانست بیاید سر دیوار و نام تو را صدا بزند تا ببیندت. اصلاً چرا سر دیوار؟ می‌توانست فقط سرش را بلند کند، نه که حتی می‌‌توانست فقط نام تو را در دلش بگوید تا ببیندت. این­‌قدر به تو نزدیک بود. این­‌قدر تو را داشت. این‌قدر در هوای تو بود. این همه نزدیکی بود که وسوسه ­اش کرد!
***
هرکس دیگری هم جای او بود همین بلا سرش می ­آمد. دنیای عجیبی برایش ساخته بودی. دنیایی که هیچ نامی نمی‌شد برایش گذاشت جز بهشت! دنیایی که در آن هر چه می‌‌­خواست فراهم بود.کافی بود نامت را بگوید، تو بودی. کافی بود دعایی بکند تا برآورده شود. کافی بود صدایت کند تا جوابش را بدهی. هر وقت می‌‌خواست بهار بود. عید بود حتماً. عیدی می‌‌گرفت از فرشته‌­ها. عیدی می‌­داد. هر وقت می‌‌خواست برف بود. تا آن­‌جا که می‌خواست می‌بارید. به میل او بود که قطع می‌­شد.اگر می‌خواست همه بهشت آدم­ برفی بود و می‌­شد تا شب با آدم ­برفی ­هایی که فرشته‌ها می ­ساختند عکس گرفت. اگر می‌‌‌خواست پاییز بود. فرشته­ ها شاعر می­ شدند. برگ‌ها تا جایی که او می‌خواست طلایی بودند. قدری که او می‌­خواست خش­ خش می‌­کرد و باران زمانی که او می‌خواست می‌­بارید.می‌­توانست بخواهد که پاییز غمگین نباشد. می‌­توانست پاییز شادی داشته باشد. و رود را کنار دریا و دریا را کنار دشت و دشت را کنار کوه و کوه را کنار ساحل و ساحل را در آغوش خودش داشته باشد .

***
بهشت دنیای او نبود. خانه­ او بود. خانه­­ شخصی‌‌­اش. همه جا برای تو بود که نبض‌ا‌ش می­‌زد. دنیای عجیبی برایش ساخته بودی. دنیایی که سرشار از ارتباط با تو بود و کافی بود که اراده کند تا با تو درد دل کند. سر بر شانه­‌های مهربانی تو بگرید. تو را بخواهد. تو بودی. تو در کمترین زمان ممکن، تو در لحظه بودی. او رنج نداشتن تو را نکشیده بود. او رنج دوری تو را نمی‌­دانست. او در باغ تو نه، در خانه­ تو نه، در قلب تو خانه داشت. و قلب تو درخت سیب بزرگی بود!
***
هر کس دیگری جای آدم بود وسوسه می­‌شد. از این همه نزدیکی. از این همه در کنار تو بودن. از این همه دسترسی. عجب چیزی بود. آن­‌قدر نزدیکش بودی که نمی‌­دیدت. آن­‌قدر تو را خواسته بود که معنی خواستن یادش رفته بود.برای همین هم، این‌­که زیر درخت سیب قلب تو بخوابد و با دوستانش و فرشته‌­های کوچک درباره­ تو حرف بزند یکی از اتفاق­‌های ساده­ زندگی‌‌اش بود. یعنی اصلاً اتفاق به حساب نمی‌‌آمد. عادی شده بود.برای همین هم، وقتی که یک لحظه در وسوسه‌­ای عجیب و دل‌‌انگیز بوی سیب دماغش را پر کرد مثل هر چیز در دسترس دیگر، طبق عادت، همان­‌طور که داشت در تمام آن زمان‌‌‌ها زندگی می‌­کرد به راحتی دستش را دراز کرد و سیب را از شاخه­ درخت قلب تو چید و به دهان برد. سیب را گاز زد. سیب را چشید و میوه­‌ قلب تو را چشید و طعم تو که تا آن زمان توی جانش بود، آمد زیر زبانش و همین بود که حالش را دگرگون کرد. طعم تو زیر زبانش آن قدر طعم عجیبی بود که نتوانست تحملش کند. آخ! طعم تو، طعم تو بود. طعم سیب! طعم سیب دیوانه‌­اش کرد. طعم سیب طعم رنج بود. طعم شیرین و سپید رنج. سیب را یک بار دیگر امتحان کنید. گازش بزنید. سیب مزه­ جدایی می­‌دهد!

سیب را یک بار دیگر امتحان کن. گازش بزن.

 سیب مزه­ جدایی می­‌دهد!

 سیب مزه­ جدایی می­‌دهد! مزه تلخ جدایی ....

 لیلا(با حروف بزرگ) مرداد 1390


پيام هاي ديگران ()

 سه‌شنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦


شايعه...
 

 شنیده ام که رفته ای عشق را میان کوچه جستجو کنی

 شنیده ام قبل نمـــاز رفته ای ٬ به آب جو وضـــو کنی 

 شنیده ام برای تـو غریب و آشنا یکیست

 برای بنده گشتنت ، خدا و ناخدا یکیست

 شنــیده ام نیمـه شبــان باده به دسـت میشوی

 رها از این زندگی و آنچه که هست میشوی

 شنیده ام بهارمن به دست توخزان شده

 چهــره آسمــانیت ، قبله ابلهــــان شده

 شنیده ام به خواب هم مرا صدا نمیکنی

 برای دیدنم دگـر، خـــدا خـــدا نمیکنی

 شنیده ام برای مــن خط و نشـان کشیـده ای

 مگرچه کرده ام بگو،مگرزمن چه دیده ای؟

 شنیده ام که بــارها پیش طـبیب میروی

 شنیده ام بهانه است٬پیش رقیب میروی

 شنیده ام رقیب من خوشابراحوال شده

 خـــانه او برای تـــو قبله آمــــال شده

 شنیده ام که عشق من درنظرت خارشده

 جواب بر سلام مـن ٬از سر اجبار شده

 شنیده ام که گفته ای به مـن وفــا نمیکنی

 ببین چه ها میشنوم ٬ ببین چه ها نمیکنی


پيام هاي ديگران ()

 دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦


نام تمام دختران سرزمين من ليلاست
 

والله قسم آخــــــر دنیا هستی                   حسرت آینه ای ! بس که تو زیبا هستی

تا ابــــد کاش بخـــــــوابم دیگـــر                  حالا که تــــــو شهزاده رویــــــا هستـی

باران شده ام بلکه ببارم بر تــــو                  غافل که تــــــو خود ٬ پهنه دریا هستی

باران که نشد٬نور شدم دمی بتابــم             هیهات که مهتابــــــی و هر جا هستی

مردم از حسرت دیدار ٬بیا فکری کن             مردنم را چه عجب گـــرم تماشا هستی

شاید بشود که من هم آدم بشوم              حالا که تو دلبــــرانه حـــــــــــــوا هستی

تــــو روزنه نــــور به هر روز منــــی               که تــــو دیروزی وامروزی وفردا هستی

عهدکردم که مبادا پی چشمی باشم          غافل از اینکه تــو خود٬روز مبادا هستی

معجزه چیست بگو٬غیرهمین است مگر       که تو هم نوری وهم صدشب یلداهستی 

مجنون جنونم٬تو که هستی؟تو که باشی؟     تو که لیلایی و لیلایی و لیلا هستی

 ******

 نام این پست نام کتابیست از خانم نظر آهاری                                      


پيام هاي ديگران ()

 شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦


بی قراريهای من
 

یاد تو یعنی قرارم ٬‌ جز تو من چیزی نـدارم      

                                                 من خودم کم بیقرارم ؟ بی قرارم میکنی؟

تو تــموم روزگارم ٬‌مـن زمستون تو بــهارم        

                                                من کویرم ٬ شوره زارم ٬‌ بی قرارم میکنی

چـــه قشنگه : عاشـــقی یعنـــی دچاری           

                                                  آره ٬ من به تو دچارم ٬  بی قرارم میکنی

کاشکی قاصدک بودم٬میشد از ناز نگاتون     

                                                    بــراتون خبـر بیـــارم ٬ بی قرارم میکنی

اســمتو چشم میزنن آخـــر٬واسه اینه جای اســمت

                                          همیشه سه تا نقطه میذارم٬ بی قرارم میکنی

مـــن چــه بودم ؟ بغض سـرد منتظر ٬ بلــکه بیایـــی

                                   حالا تو هستی و باز چشم انتظارم٬بی قرارم میکنی

تو خودت یه کهکشونی٬دل بی ستاره آسمون میخواد

                                   تو که هستی یه عالم ستاره دارم٬ بی قرارم میکنی

میـــــــدونم بارون عـزیـزه ٬‌ کاشــکی آســـمون بودم

                                        میتونستم همیشه برات ببارم ٬‌ بی قرارم میکنی

تـــو نمیدونی که تــــو باعث لحظات منی ؟

                                           رد پاتو روی ذهنم جا میذارم ٬ بی قرارم میکنی

یکسره دلواپسم یک لحظه از یادت بـــــرم

                                           آخه جز خیال تو کجا رو دارم ؟ بی قرارم میکنی

یه عالم شعر نگفته واسه تو کنار گذاشتم

                                           آروم آروم همشو برات میارم ٬ بی قرارم میکنی

بی تو هیچم :عشق من٬شادی من٬حسرت من

                                             مـن خـودم کم غصه دارم ؟ بی قرارم میکنی ؟

مـــاه آسـمون مــیترسه که شبـونه جــای اون

                                           چشماتونو توی آسمون بکارم٬بی قرارم میکنی

اگــــه من چیزی ندارم واسه چشم تـــو بیارم

                                           تــو رو دارم ...   بی قرارم ...   بی قرارم میکنی  


پيام هاي ديگران ()

 دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦


یک داستان واقعی
 

پس از طوفان معجزه ٬ سکوت بود و اگر گاهی می شکست ٬ صدا بود که به نیایش

عشق ٬ زائر شده بود.

مرد پنجره ای در دست : رودرروی چشم و نگاه فقط از دریچه همان پنجره بود که

نگاه میشد ٬ چنان که قابی برای دیدن . زن در حسرت یک نگاه از آن پنجره ٬‌ آن

گونه که مرد دنیا را می دید .

زن آرام با خود واگویه کرد « چگونه می بیند از آن ٬ که جز از آن نمی بیند ؟ »

زائر اندیشید : مرد چه می بیند در آن ؟

مگر ممکن است زن بخواهد و مرد اجابت نکند ؟ از نگاه زن خواند ... چشمها را

بست ٬‌ پنجره را پیشکش کرد تا برای لحظاتی چند ٬ زن از دریچه نگاه او دنیا را

ببیند .

زن دید . شگفتا ! ... آینه متولد شده بود.

پنجره آتش شد . چنان دود در هم لولیدند : چنان که یک نفرباشند.

زائر : مبهوت عشق بازیشان . آتش : چرخان ٬ آتش : رقصان ؛  یک نفر بودند.

زائر دیگر ندید ... عشق را به سجده رفته بود . 


پيام هاي ديگران ()

 جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦


خلاصه گزارشی محرمانه از يک ملاقات در یک روز بارانی در مکانی خلوت .
 

مرد نگاهش به هیچ کجا نبود یا بود ... چنان درختی خشک در انتظار فرسایش .

چشم به راه باران هم نبود یا بود ....

ـ من مبهوت انحنای بهت تن آن تک ستاره ام .

صدا گفت : در انتظار چه ای مرد ؟

صدایش پیچید و پوچید و مرد اندکی به هیچ نزدیکتر ...

مگر مرد منتظر بود ؟

صدا اندیشید : چه تنها ... و باز اندیشید : چقدر خلوتی اینجا زیاد است . پر از جای

خالی کسی که بی شمار آمدن بدهکار است ...

صدا ترسید از آنچه نمیدانست . خواست کاری کرده باشد ... شاید جبران .

***

زن گفت : آمدم .

مرد خواست بگوید : مگر رفته بودی ؟ ...  نتوانست .

باران گرفت.

 مرد جوانه زد ... ریشه کرد ... درخت شد ... مبهوت انحنای بهت تن آن تک ستاره .


پيام هاي ديگران ()

 چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥


بدون تمبر
 

   من در نزدیکی اویم و او در دوردست من ... خدایا ! ببین چگونه هندسه الهیت را به هم میریزند 

 *****

سلام بانو

  اگر از احوال ما بپرسی ملالی نیست جز دوری شما ( باورت میشه ؟ ) غرض از

  نوشتن انبساط  دل است و رفع ملال خاطر از جهت دوری ( تا کی دست روی

  دست گذاشتی و کاری نمیکنی ؟‌ )

  چند شب است خوابی میبینم ( به جز خواب تو رو دیدن مگه دلیلی هم برای

  خوابیدن هست ؟

  کسی نگفته ولی شاید تعبیرش حضور قدوم گوهرافشان شما باشد .

  ( خدا رو چه دیدی؟ شاید اومدی ) به یمن همین شاید آمدنتان گفته ام چراغانیم

  کنند.

  بانو !‌ پیش از آمدن پیکی روانه کن و خبر بده . ( چیزی که ندارم ) میخواهم پیش

  پای عزیزتان ٬‌ قربانیم کنند .

  بانو ! آرزو میکنم راه را بلد باشی هنوز ( هستی ؟ )

  امیدوارم خاطر عزیزتان را مکدر نکرده باشم . زیاده عرضی نیست ( که هست )

                                                                                      سپاسگذارم  

  *****

  پی نوشت : یادم تو را فراموش


پيام هاي ديگران ()

 یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥


سه گانه هفتم : برای هميشه
 

یکم

  جوانه زدنم را به فال نیک نگیر ٬ ریشه ام به سنگ خورده . اولین زمستان که بیاید  برای  همیشه  خشک میشوم.

دوم

  برای همیشه گم شدی... یادم باشد این بار که برای همیشه پیدا شدی ٬ نشانیت را جایی یادداشت کنم تا دیگر برای همیشه گم نشوی .

سوم

  گنجشک برای همیشه گنجشک است و کوه برای همیشه کوه. پس چگونه  است که برف آب میشود ٬ رودخانه دریا و تو زیبا می شوی .من :گیج گیج.         گور پدر گنجشک و کوه و برف و دریا ... تو چرا زیبا میشوی ؟


پيام هاي ديگران ()

 چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥


دفتر خاطرات
 

صرف یک جمله در زمانهای مختلف

   گذشته :

 عاشقانه یعنی چشمهای من٬ وقتی خیره خیره ماتشان برده به چشمهای تو  ... و بالعکس .

   حال :

 عاشقانه یعنی چشمهای من٬وقتی خیره خیره ماتشان برده به چشمهای عکس تو .

   آینده :

 عاشقانه ٬ یعنی  ...  . 

   * * * * * * 

 بانو ... با توام بانو ....

 یادت می آید که چقدر زیبایی ؟

  


پيام هاي ديگران ()

 پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥


صد سال تنهائی من + تو (۳)
 

نشسته بودی وسط اتاق و زل زده بودی به ساعت .هزار سال بود که همونجوری

مونده بودی و زمان رو نگه داشته بودی . هزار سال  بود که ساعت یازده و شصت و

یک دقیقه شب رو نشون میداد. نمیدونم یهو چی شد که از جات پریدی و گفتی

مهمون داریم ٬ در رو باز کن. رفتی تو اتاق . هنوز ساعت از جاش تکون نمیخورد ...

پشت در یه مرد بود که صورتشو یه جوری که اصلا دیده نشه با شال گردن پوشونده

بود . یه بارونی مشکی تنش بود . بدون این که منتظر تعارف من باشه اومد تو و

نشست . یه جوری که انگار همه خونه رو بلد بود . بوی عطرش حالمو به هم میزد.

از اتاق که اومدی بیرون ٬ لباس کرم رنگی رو پوشیده بودی که با اون زیباترین

فرشته دنیا میشدی ( از یادآوریت ممنونم بانو .) تا غریبه پرواز کردی . بین دستاش

گم شدی و ... رومو اون طرف کردم که نبینم . صدام  کردی . منو که معرفی

میکردی ٬ هر دوتون میخندیدید : میشناسیش که ٬ یه آدم خیلی معمولی . بعد

بدون اینکه دستشو ول کنی ٬ با اون یکی دستت به اون اشاره کردی : مطمئنم از

آشنائی با خدا خوشحال میشی. دوست داشتم با یه مشت فک خدا رو خرد کنم

ولی مودبانه دست دادم و با اینکه خیلی سخت بود ٬ ادای آدمای خوشحال رو در

آوردم. به بهانه آوردن چای از در پشتی زدم بیرون. حریف خیلی قوی بود . قبل از

شروع مبارزه شکست خورده بودم ... الان هزار ساله منتظرم خدائی که هیچ وقت

صورتشو ندیدم از خونه من بره بیرون   ... . هزار ساله منتظرم و به رنگها فکر

میکنم و باز منتظرم ( هنوز میتونم رنگها رو تشخیص بدم٬ ‌پس جای امیدی هست) 

...الان ٬ هزار ساله که ساعت یازده و شصت و یک دقیقه شبه . 

   


پيام هاي ديگران ()

من دنیا نیمکت